اتاق آبــــــــــــــــــــــــــــــــی

اینجا کلمات روی دیوار ها راه میروند!

به هر طرف ِ زندگی کج و گیجم نگاه که می کنم آدم هایی را می بینم که به خودخواهی تأسف باری دچارند. آدم های اغلب پیری که قوه ی درک و تحلیل شان آنقدرها بعید و مضحک است که مثل اش را فقط باید در شخصیت های تخیلی نویسندگان آمریکای لاتین سراغ گرفت. این آدم های اغلب پیر در خاطره ی سال های چهل و پنجاه - یا سال هایی بسیار دورتر حتا- بند آمده اند و یخ زده اند و چه حیف که گذشت سال ها و دهه ها خرفت تر و ناامید کننده ترشان کرده نه پخته تر و نه بخشنده تر. نکته ی غم انگیز و تراژیک امّا، این است که این آدم های خرفت نازنین اتفاقن نزدیکان و کس و کار من هستند. کسانی هستند که من رابطه ی خونی عمیق، غیر قابل گسست و رقت انگیزی دارم باهاشان. و همیشه این رقت، فلج کننده بوده. باعث شده بغض ریشه دار و کینه ام را جایی در پس روحم قایم کنم و دوباره به آغوش نه چندان باز ولی کاملن فرسوده ی آن ها برگردم.

هر بار که سرخورده از هجمه ی هولناک زندگی، نزدیک شده ام بهشان  به امید دلداری مختصری، سرهای خرفت و کهنه شان را دیده ام که به سمتم برگشته، چشم هایشان را دیده ام که نگاهم کرده و گول خورده ام و خیال کرده ام که می شود در دنیا به کسی واقعن مطمئن بود. من هر بار احمقانه به آن ها امیدوار می شدم و هربار می دیدم که چه اشتباه بدی کرده ام. حقیقت دشوار این است که آن ها آدم هایی سخت خودخواه و سخت حسابگر اند.

شاید البته من خطا می کنم. شاید آن ها واقعن خوب و پری وار و نگران هستند. شاید مادر و پدر من ، پدر او، خواهر من، و همه ی این نازنینان که من اینطورها در حقشان جفا کردم و بد گفتم ازشان، آدم های قابل رحم و فلک زده ای هستند که باید تمام عمر را به پاشان نشست و به ناله های نوستالژیکشان گوش داد. شاید رسم اش این است که من جلوی چشم های مهربان آن ها هی بیش تر و تند تر در چاه ویلی که تویش هول داده شده ام فرو بروم و آن ها بی هیچ هولی آخرین زنگ جیغ مرا بشنوند و رو به هم سری به تلخی تکان دهند و بروند پی کارشان. شاید همه همین طورند. و شاید من بد طوری هستم که همیشه دوست داشته ام کسی جایی نگران حالم باشد. کسی که کاری ساخته باشد ازش. دوست داشتم پدر کمونیستم گاهی محض تنوع غافلگیرم کند و بعد از شرح هزار و چندمین بار مانیفست مارکس، با همان صدای گرفته ی عبوس بپرسد: چطوری تو؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 20:0 توسط هایدی| |


ماتیک صورتی سیر می زنم و هر روز می آیم اینجا. سر یک کار موقت. ترجمه می کنم. فکس می زنم. تلفن ها را جواب می دهم. با انگلیسی شکسته بسته ی تپق آلودم حرف می زنم با تجار خارجی. میز رئیس را دستمال می کشم. هر از گاه چایی دم می کنم.  مواظب برنج ناهار شرکت هستم که شفته نشود. آب حوض هم می کشم حتا.

عسگرآقا آبدارچی شرکت، شبیه گربه های پیر و بی حوصله است. بی صدا و هیچ حرفی آرام می آید و چرخ می خورد بین اتاق ها. توی صورت هرکدام از ما (مخصوصن من) زل می زند و باز به چرخ زدنش ادامه می دهد. معتقد است سرمای امسال تبریز غضب خداست. من معتقدم سردتر از این باید باشد. معتقدم خدا غضبش باید زیاد و زیادتر شود تا اینکه همه خشک بشویم از سرما. این است اعتقاد قلبی من.

نظافتچی و آشپز اینجا ــ زن نسبتا جوان پرعشوه و بد دهن ــ لاک می زند و هی می خواهد بداند که من باکره ام یا نه. من هم می خواهم بدانم که با توجه به استعداد غریبی که دارد هیچوقت دلش خواسته که یک ف.احشه ی حرفه ای باشد؟ ما با هم ناهار می خوریم و وراجی می کنیم و به این نتیجه می رسیم که آدم های فلک زده ای هستیم. وقتی که  او فحش های بدی به مردها می دهد، خوشم می آید و احساس می کنم گاهی یک نظافتچی پیش پا افتاده ی یک شرکت می تواند همدرد خوبی باشد.

همکارم تشبیه می کندم به بخارآب. می گوید گذرا و نامرئی و کم رنگی. هیچ جا نمی ماند ردت. نابود و محوی انگار. می گوید: کی تبخیرت کرده این طورها؟ می گویم: نامزدم. اخم می کند و من از طرز راه رفتن پر طمطراقش با کفش های پاشنه بلند می فهمم که من برایش موجود بیش از اندازه مجهولی هستم. همکارم درک نمی کند که آدم چرا باید عاشق کسی شود و بعد بخار شود!

راه می روم توی آشپزخانه ی شرکت و شعرهای شاملو را زمزمه می کنم با ناامیدی. اینجا کسی شاملو را نمی شناسد. من بی وقفه شاملو زمزمه می کنم و رئیس می بیند و با چشم های گرد روشن اش بی حالت نگاهم می کند. می گویند زن دارد اما خانواده ش نمی دانند. نظافتچی دزدکی عکس زن رئیس را نشانم می دهد. زن جوانی با موهای رنگ شده و لبخندی بی نهایت پهن که شق و رق ایستاده کنار شانه های رئیس. معاشقه شان را تصور می کنم. خوشبخت اند؟ آن لبخند عمیق از کجا روی لب های طویل این زن آمده؟ از اطمینان به این که شوهرش مرد متمولی است؟ شاملو را می شناسد این زن؟  پیش آمده که از سر استیصال شعری را زمزمه کند؟  شعری چنین مثلن: مرگ را دیده ام من/ در دیداری غمناک، من مرگ را به دست سوده ام/ من مرگ را زیسته ام/ با آوازی غمناک، غمناک/ و به عمری سخت دراز وسخت فرساینده..................

غروب می رسم خانه. نا ندارم که حتا دست و صورتی بشویم. من درازکشم و نامجو می خواند. بی قرارم. دو دو می زنند چشم هایم و ثابت می مانند روی دست های استخوانی ام. دست های آن زن اهل کرج چه طورها بوده که زورو بی مقدمه به او مسیج داده که: "دست های قشنگت"..................یا آن زن های دیگر. همه ی آن زن ها که زورو هرزگی می کند باهاشان چطورها هستند؟ چطور می خندند؟  لبخندشان یا اصلن خودشان شبیه زن رئیس هستند شاید. همان قدر مطمئن و شاد و پر از ابتذال.

فردا صبح زود هم باید دوباره برگردم همین جا. بنشینم دوباره روبه روی همین مانیتور و تن دهم به مشغله های سیزیفی روزانه. فردا روز دیگری نیست. ادامه ی دروغ ها و خیانت های تمام نشدنی و مکرر زوروست. فردا هم همین دل لرزه ها و زمزمه های شاملویی ضمیمه ی من است. مگر اینکه خدا، خدای عزیز، غضبی کند و سردتر شود هوای تبریز. آنقدرها سرد که فردا صبح در راه آمدن به اینجا، خشک شود تن ام از سرما. منجمد شود خون بیهوده ام...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 17:30 توسط هایدی| |

ما توی آپارتمان های سازمانی زندگی می کردیم. من تنها بودم. تنها که نه. مامان هم بود که آن روزها جوان بود. پرستار بود. روپوش سفید می پوشید توی بیمارستان و من فکر می کردم با مامان توی خانه فرق دارد. بهش می گفتم: تو دو تایی مامان مگه نه؟ مامان از این سؤال های من می ترسید. از مغز مالیخولیایی من می ترسید. داده بود همه ی آینه های خانه را رنگ کرده بودند چون می دید که من جلوشان می ایستم و ساعت ها با آدم های نا معلومی حرف می زنم. من یادم نیست اما مامان تعریف می کند که یکبار بدو بدو پیشش رفته ام و با چه اصراری ازش خواسته ام که برایم از عروسک توی آینه بخرد. مامان از همان روز تصمیم می گیرد آینه ها را به هر طریقی شده بپوشاند.

 آن روزها مامان اغلب بخاطر جدایی اش از آتا و دور ماندن از خواهرم که دادگاه سرپرستی اش را به آتا داده بود، یا عصبانی بود و میگرن داشت و یا بخاطر خل بازی های من می ترسید. مامان حق داشت بترسد.

 آن روزها رفتند و من بزرگ شدم، و کم کم تبدیل شدم به یک موجود ترسناک. چیزی شبیه یک پشه ی حقیر غول پیکر. البته حالا مامان که صدسال پیرتر شده، نمی ترسد از من با وجود همه ی ترسناکی ام. امّا آن روزها که قرص میگرن می خورد و هی استفراغ می کرد و بی حال دراز می شد روی تخت، خیلی می ترسید  از شنیدن صدای ماجراجویانه ی دختر پنج ساله اش از اتاق مجاور که داشت با دست و دل بازی برای موجودات توی آینه، از دلتنگی اش برای آتا و تنهایی بی در و پیکرش می گفت و دلش می خواست تمام نوزادهای خوشبخت آن حوالی را خفه کند. بله. مامان حق داشت که بترسد. 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 14:50 توسط هایدی| |

امسالی که دیگر دارد ته می کشد با جنگ اعصاب شروع شد برای من.

روزهای قشنگ، کم داشت امسال.

سالی که مادر هی پیر می شد هر لحظه. هی تحلیل می رفت بازوهای سفید و ظریفش...

سالی که خواهر گرفتار بود و به اندازه ی یک معدنچی مفلوک، کار داشت.

سالی که شوهر همیشه خوابش می آمد. حوصله نداشت هیچ وقت. هر روز یک جاییش درد می کرد و می خوابید. شوهر همیشه تا لنگ ظهر می خوابید امسال...

سالی که رفیقم رنجید از من. رفت و نیم نگاهی حتا نیانداخت به پشت سرش جایی که من جا مانده بودم و توی کثیف ترین اوقات، غلت می زدم...

سالی که تبریز لرزید. آدم ها توی روستاهای ورزقان و هریس زیر آوار رفتند. هنوز بعد از ۶ ماه، مردم این جا کابوس می بینند که زلزله آمده و لوستر خانه هایشان دارد با صدای مهیبی تاب می خورد.

سالی که من... من؟

عجب! چیز زیادی نمانده از من...تبدیل شده ام به بغض غول پیکری که در پس ِ گلوی روزها کز کرده ام. با بهانه ای ناچیز می شکنم. آب می شوم. و فکر می کنم به روزی که بالاخره کاملن تمام شوم و زندگی، راه اش را بی من ادامه دهد. بی بغضی عظیم..... 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 14:8 توسط هایدی| |

turin horse

به فیلم اسب تورین فکر می کنم و به نتایج هولناک می رسم!

در گوشه ی دنج کافی شاپ خلوتی که ناتور و صور در اعماق زمین کشف کرده اند، نشسته بودیم و حال من خوب بود. در مورد فیلم و فراموشی و فواید خوشبوکننده های دهان حرف می زدیم. صور هنوز خجالت زده به نظر می آمد و معصومیت خارج از حدّ چشم های ناتور مرا به صرافت جیغ کشیدن انداخته بود. و من به زحمت خود دار بودم و آرام. تا این که از "بلا تار" گفتم و صور، حرف اسب تورین را پیش کشید. انگشت های استخوانی اش با شوق و شرم توی هوا تکان می خوردند و او از نیچه می گفت که روزی داشته از میدانی رد می شده که درشکه چی غضب آلودی را می بیند در حال شلاق زدن اسبش. نیچه می گرید و دستانش را بر گردن اسب حلقه می کند تا مانع شلاق خوردنش شود. در همین حین، از هوش می رود و وقتی به هوش می آید دچار فروپاشی روحی می شود و... صور خندید و گفت که فیلم امّا قصه ی نیچه نیست! در مورد آن اسب است و این که بعد از آن روز که نیچه را آنطورها گریان و مضطرب می بیند چه بر سرش می آید و این ها! 

از سوژه ی بکر فیلم خوشم آمد و دیدمش. آن اسب را دیدم که بعد ار آن روز کذایی دیگر نه سواری می داد نه غذایی می خورد و نه حتا آب می نوشید. بی هیچ واکنشی ساعت های طولانی در اصطبل می ایستاد و بر چیزی تأسف می خورد انگار. بر پیرمرد ـ درشکه چی ـ که عذاب را به شکل روزمره ای زندگی می کرد. بر دخترش که از بیهودگی ِ زندگی مطیع وارش مسخ شده بود، بر کولی ها که سودای عبث  ِرفتن به آمریکا  را داشتند...اسب برای همه متأسف بود.

فضای فیلم پلان به پلان سهمناک تر می شد و آدم خوف می کرد با هر دقیقه اش. در واقع هیچ اتفاقی نمی افتاد. فقط باد خشک سردی یکسره می وزید و پیرمرد و دخترش بی هدف و بی انتظار در کلبه ای پرت و جهنمی روزها را به طریقی آخر الزمانی از سر می گذراندند. هردو، ساعت ها به بیرون از پنجره خیره می ماندند. با هم حرف نمی زدند و انگار به غیر از سیب زمینی که دختر هرروز با بی حوصله گی برای پیرمرد آبپز می کرد روینده یا جنبده ی دیگری پیدا نمی شد که بشود پخت و خوردش. انگار که آن سرزمین، به نفرین نیچه یا پیامبری از این گونه دچار شده باشد. همه چیز خشک شده بود: چاه آب، درخت ها، محبت پدری، صورت دختر، همه چیز.

بلا تار با تمام توان و با آن نماهای کشدار و خردکننده اش، آدم را فرسنگ ها از سینمای مصرفی این روزها جدا می کند و پرت می کند به قلب چیزهایی که تو دوست داری کمتر بهشان فک کنی. تو دوست داری باور نکنی ابعاد بزرگ حضیض بشر را و دلت نمی خواهد ببینی که آدم چطور بد دست و پنجه نرم می کند با بن بست های زندگی مدرن اش. امّا بلا تار کارگردان صادق و به شدت بی رحمی ست در این مورد.

به اسب تورین فکر می کنم و به نتایج هولناک می رسم. (این روزها بسیار مستعدم برای نتیجه گیری های دشوار و یأس آور) سردم می شود به یکباره. خیلی زیاد سردم می شود. از بوفه ی دانشگاه یک بسته ی کوچک شکلات تلخ ۷۸٪ درصد می گیرم با نسکافه و شیر. شکلات را با اینکه می دانم برایم ضرر دارد مصرانه می بلعم و ... گرما کم کم از انگشت هایم می لغزد و سرایت می کند به اندامم. شریان ها، رگ های گردن، مویرگ های بینی سرما زده ام، و اعصاب مغزم گرم می شوند به تدریج. صحنه ای از فیلم "سفید" بی دلیل می دود توی ذهنم: آنجا که قهرمان فیلم با آن مرد غریبه، روی برف ها می غلتد و به هم گلوله های برفی می پرانند و از شادمانی ِ ناگهانی ِ آن لحظه می غرّند...این صحنه از فیلم در ذهنم کات می خورد به چهره ی خیلی عصبانی نیچه و می بینم که سبیل های انبوهش می جنبند و از پشتشان حرف قصاری بیرون می پرد: " هر روز بیشتر به این واقعیت پی می برم که زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر اندکی دیوانه گی چاشنی آن باشد."

برمی گردم سر کلاس  ِ بعد از ظهر و دلم می خواهد بی رحمی زمخت زندگی را تاب بیاورم حتا شده به زور نسکافه ی داغ و شکلات تلخ ۷۸ درصد.................................................................................

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 18:7 توسط هایدی| |

شگفت انگیز است خواندن اس ام اس های مردی که کنار من خوابیده و خرناسه  می کشد.

شگفت انگیز تر است مضمون اس ام اس ها که برای زنی که من نیستم فرستاده شده:

"دلت می خواد زبونمو از رو شکمت لیز بدم و آروم آروم بیام پایین تا روی ...؟ دلت می خواد ؟"

زن جواب داده: آره آره. دیوونم می کنه.

اصلن شگفت انگیزترین چیز در زندگی این است که آدم شوهری داشته باشد که بخاطر ارضای عقده ی مسخره ی جن.سی اش دست بزند به هزار بار خیانت.

 

*شگفت نوشت۱: زنی که خیانت می بیند، موجود مغموم و خطرناکی ست. باید از او ترسید.

** شگفت نوشت۲: شاید حرف خام و آرمانگرایانه ای باشد اما فکر می کنم اگر مرد زن داری بودم و اتفاقن مردی بودم با تمایلات دیوانه کننده ی جن.سی، در مقابل تماشای سر و سینه ی زن های دیگر، آلت تن.اسلی  بی تابم را به خودداری دعوت می کردم و زحمت وفا دار ماندن به زنم را متحمل می شدم. چون خوشبختانه شعور درک این قضیه را دارم که بقول داستایوفسکی، رنج کشیدن در برخی موارد روح آدم را پالوده می کند. غلبه بر عقده ی جن.سی هم از همان رنج هاست. رنجی که به تحملش می ارزد.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 15:38 توسط هایدی| |

۱. ""ناز" را از دست دادم. دختر دایی. همبازی سال های دور و یک دوست. سوء تفاهم کثیفی پیش آمد و ناز دلخور شد و قهر کرد برای همیشه لابد. حالا او عروس خوشبختی ست که در قدم زنی های شبانه اش با داماد، به ریش عذرخواهی های ساده دلانه ی من می خندد.

 

۲. سرمای بدی سلطه دارد توی خانه. چند روز بعد از زلزله، مامان حرفش شد با زورو. زورو تا مرز فروپاشی روحی، حرص خورد و غر زد. حالا او از مامان متنفر است. چیزی فراتر از کینه ی داماد و مادر زن. مامان امّا مثل همیشه آرام و خوشحال برخورد می کند با هر دوی ما و ابلهانه خیال می کند زورو او را بخشیده. زورو هیچ کس را نبخشیده و تا امروز تمام تلاشش را کرده برای تحقیر من به مناسبت این که دختر مادرم هستم!

 

۳. من پیش از این بی قرار بودم. دلم سفر و خنده و کشف می خواست. حالا سرخورده نشسته ام همین جا و لبخندهای ماسیده تحویل آدم هایی می دهم که می پرسند چطوری؟

 

۴. از امروز تکلیفم را روشن کردم. امروز وقتی داشتم به سقوط بی وقفه ام درون چاهی که نمی دانم ته اش کجاست ادامه می دادم، متوجه شدم که اگر برّه ی مطیعی باشم می توانم بدخلقی های تمام نشدنی زورو را تحمل کنم و زنده بمانم. شکننده بودن به درد  نمی خورد. مقابله به مثل کردن و بدتر از او بودن به درد نمی خورد. راه نجات،  تنها تن دادن به فریادها و مشت های جنون زده  ی اوست. وقتی فریادها تمام می شود، او پشیمان و آرام برمی گردد، اگر دلش خواست عذر می خواهد و دست های مرا می گیرد. من چشم هایش را با آزردگی نگاه می کنم. می بوسمش و از همین جا تنهایی عظیم آغاز می شود. ناتور حق دارد که این حرف تلخ را می گوید: "مثل غول بزرگ تنهایی که همیشه به شانه های خودش تکیه می داد".

 

۵. ناتور! حال مادرش خوب نیست. حال خودش بدتر است. حال من هم که... من عذاب می کشم. زندگی من آنقدر بد پیچ خورده که دیگر هیچ ایده ای نسبت به تصحیح اش ندارم. روزها را ول کرده ام به امان خدا و حواسم آنقدرها پرت است که هر چه فکر می کنم یادم نمی آید حتا یک ساعت پیش کجا بودم و چرا مثلن جای دیگری نبودم. بزرگترین سرگرمی روزانه ام شده بی صبرانه انتظار شب را کشیدن برای خواب...و خواب...شب ها خواب زلزله می بینم و افتادن لوسترهای خانه را. خواب می بینم ناز مرا به فلان خودش هم نمی گیرد و خواب چاه طولانی غمناکی را می بینم که افتاده ام توی اش و با سرعت  فرو می روم. سرم را بالا می برم و دهانه ی چاه را نگه می کنم: دایره ی گرد و نورانی را که چشم های مضطرب ناتور از گوشه اش پیداست و به من خیره شده. من عذاب می کشم که بد احوالی های زندگی آنقدر گنگم کرده که ناخواسته ناتور را آنجا آن بالا با چشم های مضطربش تنها گذاشته ام...امّا این که او تنها نقطه ی رنگی و دلگرم کننده ی خواب های پر آشوب من است، جای امیدواری دارد. این که هر شب او مرا از آن بالا نگاه می کند و صدایم می زند، تعبیر قشنگی می تواند داشته باشد. تعبیر این که من دوستی دارم...........................

 

*بعد از خبر: مری و مکس...چه کسی می تواند بعد از این انیمیشن غریب، دیوانه نشود؟ آدم هایی که فیلم را دیده اند، درک خواهند کرد که حسادت من به مری برای داشتن مکس، کاملن قابل توجیه است...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 0:36 توسط هایدی| |

بعد از مدت ها دارم اتاق آبی را با جزئیاتش نگاه می کنم و  کاملن صمیمانه به روی دیوارهای آبی اش لبخند می زنم.

بعد از مدت های خیلی زیاد لپ تاپ را راه انداخته ام. دمر شده ام روی تخت و وبلاگ آدم ها را می خوانم و با خیال راحت گریه می کنم. بی هیچ طعم تلخی در پس گلو.

دلم خوش است به صدای جوجه هایی که دو سه روز پیش خریدمشان و می خواهم دوست ِ مسئول و خوش اخلاقی برایشان باشم. اسم یکی از جوجه ها توران است و آن یکی که کرک و پرش مشکی ست، اسم ندارد.

تماشای زندگی روزمره ی جوجه ها، یاد گرفتن زبان، حضور مامان که از صبح مشغول پختن خورش کنگر است و همین اتاق که خوش بینی فرّاری در هوایش جریان دارد، حالم را نجات داده، مثل وقتی که مزه ی گوجه سبز نوبرانه بعد از یک پاییز و زمستان طولانی تمام فضای دهان را پر می کند.

طور قشنگی ست امروز اینجا. کسی توی این اتاق گوجه ی نوبرانه گاز زده؟ و یا انگار که تا همین چند دقیقه ی پیش، قبل از ورود من دو تا آدم خیلی بی نظیر آمده اند نشسته اند توی اتاق آبی و حرف های امیدوار کننده به هم زده اند و بعد، لیوان های بزرگ و باریک شربت بهار نارنجشان را با مکثی که نشانه ی قدر دانی از طعم بهار نارنج است، سر کشیده اند...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 13:31 توسط هایدی| |

چه می شد حالا که شش و نیم صبح است، تو اینجا بودی. روی این تخت دو نفره ی بی مزه ی قهوه ای. خوابیده کنار من. با نفس های منقطع و بی صدا. چه می شد همانطور که بی صدا نفس می کشی، چشم هایت را فقط یک کمی باز می کردی، نیم غلتی می زدی و دستت را بی هوا می گذاشتی زیر سرت تا من هی از این مدل خوابیدنت خوشم بیاید و زل بزنم به تو...همین دیگر! زل بزنم به تو و با صورتت حرف بزنم. بعد حوصله ام از حرف های خودم سر برود و از جایم بلند شوم و پتو را بکشم روی اندامت تا سردت نشود و تو خواب آلوده بگویی: أه نه...گرمه...من هم حرصم بگیرد و پتو را بکشم تا خرخره ات و بروم پی کارم... بروم صبحانه ای چیزی دست و پا کنم و با جیغ و شوق بیدارت کنم...تا تو بیدار شوی، من هزار قلم چیز خوشمزه برایت آماده کرده ام و آورده ام توی اتاق...تو می گویی: آفتاب از کدوم ور زده که صبونه و اینا درست کردی؟ من می گویم: از همون ور همیشه گی دیگه... تو صبحانه ات را می خوری، آن مانتوی چهارخانه ات را می پوشی و پله ها را دو تا یکی می کنی که زودتر برسی سر کار...بعد از رفتنت من دراز می کشم روی این تخت دو نفره ی بی مزه ی قهوه ای همانطور که حالا دراز کشیده ام...

چه می شد حالا که ساعت نزدیک هفت است، من صورت خواب آلود تو را می دیدم کنار خودم و ...همین دیگر! صورت تو را می دیدم و با چشم های بسته ات حرف می زدم ناتور........................

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 7:11 توسط هایدی| |

«در مدتی که زنده هستید، به دنبال «هیچ» هستید. سال­ها منتظر یک تماس تلفنی یا یک نامه یا حتی یک نگاه می­مانید؛ از طرف کسی یا چیزی که فکر می­کنید زندگی شما را بهتر می­کند. ولی این انتظار به پایان نمی رسد... و شما عمرتان را در حسرتی مبهم به پایان می­رسانید یا در امیدی پوچ به اتفاقی که بتواند زندگی شما را بهتر کند. چیزی که باعث شود شما فکر کنید که شما هم عضوی از این دنیا هستید. چیزی که به شما احساس کامل بودن بدهد. چیزی که به شما احساس معشوق بودن بدهد و ... حقیقت این است که من برای مدتی طولانی احساس خیلی بدی داشتم و در تمام آن مدت وانمود می­کردم که خوب هستم. فقط برای این که بتوانم زنده باشم. نمی دانم چرا... شاید برای این که هیچ­کس نمی­خواست از بدبختی من چیزی بشنود. برای این که آن­ها هم در زندگی مشکلات خودشان را داشتند. پس گور پدر همه­شان... آمین...»

چارلی کافمن/ نویسنده ی فیلمنامه ی درخشش ابدی یک ذهن پاک

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 0:22 توسط هایدی| |

Design By : Night Melody